بيستم!:

همه تیرهایت قلق گيرِ آخر نوشته ات شده است. خاك به خلسه باروتي نمدار رفته و تا روزها خالي هستي. در میدان مشقی مشکین. هدفگيرِ آرزوهای فراموش شده. با سلاحي سلاخی شده. نگاه ات اما در سیاه مشقِ کیسه ای خاموش به عشق بازی است در اين ناشبِ معوجِ كور. كفايت مي كند براي تمامي اشباح پيرهنم. دلرنجي ات قابِ قفسه سينه ناكوكم شده. همه چيز به شيوه اي پريشان پيش مي رود.

سخت ترین و کم اهمیت ترین است. خاص نوشته ات را بازنویسی کنی برای نشر عام. کلامت مي شود نوشابه سکری سربازشده. زنبوری آواره. کندو ویران. گرگ ديده. ترسيده.

چشم بندی است و دهان قاپی و دل بازی.

دوست داري تا از قلب پاييزات براي فصول نامه بنويسي و احوال جويي كني. از دلوارگي، دلگونه گي و دل ویرانی ات. قفسه دلت كج و معوجی است در قلاب. آبان به بام درآمده. به کردارِ کفتربازی غریب دیده! و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود ...

 

نخست:

دو سال پیش. ایستاده ای. صف تاکسی. ولیعصر. کوچه ای فرعی نزدیک به مسجدی که با کمکهای آیت الله سیستانی ساخته شده. با اضافه شدن هر نفر پیچشی مارگونه به صف می آید و فشرده تر می شود. صف خستگانِ منتظر. در هپروت یک روزمرگی دیگر. ماه رمضان. روز به پایان است و مووذنان گلوصاف می کنند برای آغازی دیگر.

"آقا محمود" اما سرحال و پر جنب و جوش است مثل همیشه. او مسئول خط است و  وظیفه نوبت دهی به ماشین ها و جمع کردن مسافران را بر عهده دارد.

دادزن است به زعم برخی.

فریاد "رسالت"، "رسالت" از زبانش نمی افتد. حروف "ر" و "س" را با کشش خاص می گوید. سیمایی مردانه و رنج دیده دارد با لهجه غلیظ کردی.

طی چندین سال که سوار ماشین های این خط می شوم و در صف معطلی و انتظار هر روزه برای تاكسي می بینمش و حرکات و سکناتش را زیر نظر می گیرم. تا سر میدان می رود و مسافر جمع می کند و بر می گردد. شاید در طی روز از ساعت 7 صبح تا 11 شب هزاران بار این کار را انجام دهد. آن هم در ظل آفتاب داغ تابستان و دود و دم و شلوغی این قلب شهر.

خلاصه این که این روز هم یکی از روزهای دیگر آقا محمود است. نزدیک اذان. نگاه من و شايد چند نفري چون من به آقا محمود است و نگاه او به ساعتش. از بار و بندیلش تکه ای بربری بر می دارد و لیوانی چای از راننده ای می گیرد. با شروع اذان دوبار انگشت هایش را می بوسد و به پیشانی می زند. حرکتی که معروف همه است. بعید می دانم تعجب دیگرانی که آقا محمود را زیر نظر دارند کمتر از من باشد. او روزه است! فقط کافی است در این گرما و دود دم نیم ساعت بیاستی. ولی او در نزدیک به 20 ساعت سرپاست و بدو بدو می کند و داد می زند و خرده فرمایشات راننده ها را هم باید رفع و رجوع کند و روزه هم است. انسان شگفتی بی پایانیست.

چشم می گردانم. خودرویي جلو مسجد می ایستد. "پیش نماز" در میان هم همه و بوق ماشین های گذری و اذان و ... در کنار مسجد پیاده می شود.

صدایی می آید: رِ ِ ِ ِسسسااالت، رِ ِ ِسسسااالت، رِ ِ ِ ِسسسااالت، ...

 

و باز هم بيستم:

ممنونم گوگل ياهو، هايپركلابز، گاردين، بانك تجارت، بانك پاسارگاد، فروشگاه دندي، فروشگاه آنديا، اسكايپ، ايبي! و ساير دوستان از دور و نزديك خيلي خيلي سپاس كه هستيد در اين زمانه عسرت! خودم و شما را به اين كارها دعوت مي كنم!

 

* تعبير خلسه خاک وام گرفته از احمد عزيزي نازنين است. به اميد بهبودي و نيكروزگاري ايشان.


برچسب‌ها: صدرا
+ نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت توسط صدرا |

پرده اول و آخر - زندگی آوار تصاویر و واژگان است. زندگی خود این است. تصاویر و واژگانِ برجسته که در ذهنت ات حک می شود. آنجا که صوت و نور و رنگ و نما و نوا در یک جای زندگی ات گره می خورد و زندگی می ایستد. همه چیز می ایستد. تصویری می ماند و صدایی که بر آن نشسته است. نماها و تصاویری که قد می کشد در نمودار زندگی ات. تصاویری که افشره روزها، ماهها و چه بسا سالهای زندگی ات می شود.

گاه کمتر از ده تصویر تمامی زندگی ات می شود. ده نگاتیو پشت هم. همان گونه که باستانی پاریزی تصاویر زندگی اش را این گونه بست. لحظاتِ اين گونه، "همسایگان سال تا سال" اند.(وام گرفته از احمد شاملو كه براي شاعران بزرگ سده هاي مختلف "همسایگان قرن تا قرن" را به كار مي برد). در کنار هم قرار دادن این تصاویر، بالا و پایین و زیر و زبر زندگی ات رخ نشان می دهد و تو خود کاشفِ صادق و جان آگاهِ عمرت می شوی.

 

- کودکی نشسته زیر درختی که سیب است. با چوبک هایش بازی می کند. نقش و نقشه می دهد. آفتابِ تمامِ حیات، چشمانش را می زند.

 

- کفش های میخی کودکی ات را بر روانِ نخ کشیده ات آویخته ای. سالی نحس. ماهی غبارگرفته و روزی معطل و گرمازده. ایستاده ای در قاب غروبی خونین. سایه ات به پای بادام های خشکیدهِ پیر افتاده اند.

 

- در آن سال های کودک وارگی. معلمِ زیبا و قدبلندت به همه هدیه داد. مهربانیِ شگفتی داشت. دانش آموزکانی که کاسبکار و زرنگ تر بودند مداد طلایی گرفتند. دست کم مدادی بود برای نوشتن. آن ها که مانند خودت رمانتیک و خنگ تر بودند، ماهی می گرفتند. ماهی هایی که با نوار روبان قرمز درست شده بود. زنگ آخر خورد. چکمه های چرک و چموش و چابک مهیای در رفتن بودند. دویدی. مثل همه. لگدها پران و دست ها افشان. به شیوه دبستانی های آن سال ها. ماهی ات افتاد. حتی برنگشتی ماهی ات را برداری. له شد زیر پاها. در آن حیاتِ مدرسه گل و لای اندود. ایستادی و از کنار در ميله ميله اي مدرسه که به در زندان باستیل می ماند، فقط نگاه کردی. ابراندودگیِ حیاتِ شیروانی چشمانت را زد. این شد همه زندگی ات. روز و ماه و سال و ماهی ات گِلمال شد.

 

 

- کسی مرده است. آمبولانس سر به زیر و پرکار این شهر خبری دیگر بازآورده. آژیرش را در خود فرو می خورد. مرگ کسب و کار اوست. همه در راه قبرستان اند. باران می گیرد. بر بلندی و زیر سقفی می ایستی. همه می روند. از پیر و جوان. و تو فقط شانس این را داری که آن همه شانه خیسِ آفتاب خورده را ببینی که به استقبال رنگین کمان می رود ...

 

- طبقه سوم دانشکده. کلاس309. همه خیره به دکتر مهدی دشتی اند که دارد زیرابِ عرفان را می زند. حاضرجوابی و رندیِ شیرینی دارد. روبنده ای از شمول اخباری گری پوشیده و عن قریب است دو خم محیی الدین عربی را بگیرد و به خاکش بیاورد! باد و برگِ درختان به هم پیچیده اند در آن ظهرِ آبانِ سگی در آن بیرون. و "او" فارق از همه این رجزخوانی ها در قاب پنجرهِ بزرگ کلاس نشسته. دست ها زیرِ چانه. چشمانش برگ های آن بیرون مشوش را می چیند. پنجره قابِ چشمانت شده است. کُشتی سر پا می شود ...

 

- چشمانت درازی راهروی متروی ترمینال را گز می کند. او می آید. آراسته تر از همیشه. خورشید به زور خودش را از روزنه های کوچک به عینک آفتابی اش می رساند. از پله ها بالا می رود و پله های برقی به پایینت می برند...

 

- چشم در چشم محمدرضا حکیمی می شوی. روبروی آسانسور. انگار سقراط جلوی پایت می افتد. برای یک بار هم که شده دال را به مدلول واقعی اش حواله می کنی: "استاد سلام"! نجفقلی حبیبی(رئیس پیشین دانشگاه علامه که شریف مردی است) در عوض جوابت را می دهد: "سلام پسرم"! اوه نه! بی خیال شو پروتاگوراس!

 

- آفتاب کاشتیم. یادت هست؟ آن سالی که برف آمد. بهمن ماه. آن سال برف بندانِ سیاهکار. سالی که گرمای دست هایت جا ماند در دیواره های ندبه. در اورشلیم تشویش. در سرخوشک های سرریزِ از سرازیری. در بامی که برای تهران بود. من و تو در میانه آن همه نور و چراغ های منجمد، فانوس می جستیم. برگِ برگه های خالی ریخت.

 

-  صدای پای گذاشتنم در برف هنوز زیر زبانم هست و سیاهه کلام هایی که بر برف می ریخت. در کناره آن کاج های عنق بالاشهری و بیدهای گوشتالوی دره های دربند که استخوانِ سکوت می ترکاندند. در میانه نادوستانی دوست. در میانه آن کلام­های نخستین. در پیشخوانِ دستان مجتمع ات که معجونِ ترس و هول و غم می فروختند. چشمانت خیره در چشمِ آسمانِ سیاهِ سرد و من مشعوفِ دو چشمانی چشم زده! شبی برای مفاهمه مه آلودگانِ برف اندود و روزهای بعدی که شرمناکیِ شادمانیِ شب مانده را در خود داشت و تنهایی های یخ زده را نوید می داد.

روزهايي كه طعم غذاي شب مانده را مي داد.

 

- برج های دوگانه تجارت جهانی در آمریکا فرو مي ريزد. خواسته يا ناخواسته خاكش را از شانه ام مي تكانم. تلویزیون هم كُپ كرده. تکنولوژی های جدید جایگاه درخشانی در ثبت تصاویر ماندگار زندگی ات دارند. تصاویر ماندگاری از جمع تماشاگر فیلم ها و سریال هایی که می دیدند.

 

- پنجره خانه ات باز است. آسمان صاف. بهمن است و هوا آن قدرها سرد نیست. شاید وارونگی هوا وارونگی دما را هم به همراه آورده است! تلویزیون میدان التحریر را نشان می دهد. پخش مستقیم. ابهت و هیمنه جمهور مقهور نشستنم می کند. چند ماه بعدش كاخ رياست جمهوري اكراين تسخیر می شود، بی شکستن گلدانی. همه چیز به شکل شگفتی به پیش می رود.

 

- گاهي سرت سوت مي كشد و نمي كشي. در اين گير و دار كليد واژاگاني در پاره هايي يك تا چند روزه در ذهنت رژه مي روند. يادم هست در روزهاي نوجواني اصطلاح "چه معني داره" شايد تا يك سال ذهنكم را انباشته بود. انگار در هر كنشي معني مي جستم.

 

- شبی است بی شبیه. بادی به غایت خوش در شبی ناخوش به پیشانی ات می خورد. "مه فشاند نور و سگ عوعو كند" در مغزم گرگ وار زوزه مي كشد.

 

- كودكي اسباب بازي اش را به آتش کشیده. تنها اسباب بازی اش را.

 

- نوجوان بودی و پشت سر ماشین دو احمق به شکل احمقانه می دوی. بازیچه بازی شان شده ای. مانند خیلی های دیگر. در بازی های سیاسی سال های بعد دیگر نمی دوی. گوشه ای می ایستی و تماشا می کنی. مناظره ها و حرف ها و بحث های دانشگاه – خاصه آن ها که سرشان به تنشان می ارزد-  را نشسته مي نگري برای ایستاده نگری هاي آتي! به هر حال از دوي "بي امدادي با مانع" بهتر است!

 

- "اون چي گفت؟ تو چي گفتي؟ اون چي گفت؟ تو چي گفتي؟" ... بخشي از مکالمه ای طولاني ایست از تئاتر "من چه جوری ممکنه یه پرنده باشم"؟ اين نمايش داستان کودکی را روایت می‌کند که هنگام تولد به جای دست راست، یک بال دارد و همین موضوع موجب سوء استفاده دیگران از او می‌شود تا موقعیت خود را در جامعه ارتقا دهند. چشم در چشم بازیگر این تئاترم و چهره اش کلوزآپِ حواسم شده. اون چي گفت؟ تو چي گفتي؟ اون چي گفت؟ تو چي گفتي؟ ... تا هفته ها به يادم نشسته بود.

 

کسی غرق شده و تو هنوز در فکر آن ماسوله ای ...


برچسب‌ها: صدرا
+ نوشته شده در شنبه 10 خرداد1393ساعت توسط صدرا |

يكم- صندلي آخر بي آر تي آنتن خوبي است براي دريافت پخش زنده خيابان! سر چهارراه. صورتش سياه و لباسش سرخ. موهايش را دم اسبي بسته. از پسرك كناري اش كه دمبك مي زند چند سالي بزرگ تر نشان مي دهد. چه مي دانم. شايد برادرش باشد. دخترك جسور و فرز است. روي در روي راننده پژو پارس مي خوانند و مي زنند. از قماش "ارباب خودم" و اين حرف ها و حركات. راننده بي توجه است. غبغبش را مي خاراند. دخترك سبز پوش صندلي عقب پژو پارس با روباني سبز توجه شش دانگش به حاجي فيروز داستان ما يا به عبارتي درست تر "حاجيه فيروزه"! است و توجه من به هر دو. دختر صندلي عقب به پهلوي مادرش مي زند و به شانه پدر! غبغب منقبض مي شود. شيشه عقب ماشين عقب پايين مي آيد. اسكناس سبز از جانب دختري با روبان سبز براي دختري سياه روي و سرخ پيچ! چراغ سبز مي شود

كوله سفري ام را محكم تر مي چسبم.

دوم - كتابهايش را مي توان قاچ كرده خواند. آنجا كه ميلت كشيد مي بُري و مي خوري اش. شيرين است. در موقع خواندن نگران اين هستي كه مطالب قبلي اش را از ياد نبري. شيريني از زير زبانت نرود. تاريخ را با همه افراد و آثار و رويدادهايش لقمه مي كند و در دهانت مي گذارد. از اين همه حافظه و رندي و طنز و ذكاوت خيره مي شوي و كتاب را محكم تر مي چسبي. عطف كتاب گوديِ جناق سينه ات را پر مي كند. پر مي كشي. محافظه كاري خجولانه اي دارد. كولي وار كلامش را به دندان مي كشي. در كنار خياباني كه اسبانش رم كرده. يك بار انقلاب ديدمش. با آن كلاه لبه دار و پالتوي معروفش. روبروي ناشري كه كتاب هاي روان شناسي مي فروشد.

از مرگ نويسي بيزارم و ولي فاصله تعطيلي و دوران عسرت و عطلت دست به دست داد از محمدابراهيم باستاني پاريزي بنويسم. توصيف بسيار موجز، گيرا و زنده باستاني پاريزي در مصاحبه اش با علي دهباشي را در تاريخ ايراني خواندم. هيچ كس بهتر از خودش راوي خودش نبود. آن هم در چندين سطري كه روايت بيش از 80 سال عمر است:

... من در همین مدت عمر ــ البته کوتاه خود ــ در مقایسه با عمر نوح باید شکرگزار باشم که: جشن لغو امتیاز نفت ۱۳۱۱ را در حالی که محصل سال دوم ابتدایی بودم در مدرسه پاریز دیدم، عبور کوکبه رضاشاه را در مهرماه ۱۳۲۰ در جاده ورودی سیرجان ــ در حالی که محصل سیکل اول دبیرستان بودم ــ دیدم، که شاه به طرف سرنوشت نامعلوم به بندرعباس می‌رفت، ملی شدن نفت را مرور کردم ــ در حالی که دانشجوی رشته تاریخ دانشگاه تهران بودم. عبور تانک سپهبد زاهدی را در بیست و هشت مرداد دیدم ــ در حالی که در میدان فردوسی قدم می‌زدم. تعطیل پاریس و تشییع جنازه باشکوه مارشال دوگل را دیدم ــ در حالی که برای فرصت مطالعاتی در سیته یونیورسیتر پاریس اطاق داشتم، کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم را به گوش خود در پازارگاد شنیدم، و طولی نکشید که انقلاب اسلامی را دیدم در حالی که مجسمه شاه را بچه‌ها از وسط دانشگاه کندند و در خیابان شاهرضا (انقلاب بعد) به خاک کشیدند و تا خیابان حافظ رساندند و از پل حافظ به زیر انداختند، سقط برج‌های تجارت جهانی را از تجارت تلویزیون کانادا تورنتو مشاهده کردم که یک جیغ راه تا نیویورک بیشتر فاصله ندارد و بالاخره از همه مهم‌تر ــ همین که سال دو هزار میلادی را درک کردم ــ که صد تا مورخ دیگر آرزوی آن را به گور بردند. همه این‌ها حوادثی است که اگر بیهقی می‌خواست تنها یکی از این‌ها را در مدت عمر خود مشاهده کند برای دیدن هر یک هزار سال می‌بایست انتظار بکشد.

 

اکنون هم دیگر هیچ آرزویی ندارم ــ جز اینکه یک روز از در شرقی دانشگاه تهران، از خیابان وصال وارد پردیس دانشگاه شوم و از در غربی آن در خیابان امیرآباد خارج شوم. همین و دیگر هیچ.

كرماني فكر كنم كم گذاشتند برايش. او خود را ملزم مي دانست كه در هر نشست و محفلي و يا هر مقاله و كتابي - با هر موضوع - نقبي به كرمان بزند و نكته تاريخي يا سندي را مطرح كند. هرچند كوتاه. ولي ظاهرا قسمت اين بود كه كرماني ها شاغل ديدها و بازديدها و تعارفات كشدار باشند آن گاه كه او استخوان به هاون سنگي مي سابيد.شايد به قول استاد از خوي غريب نوازي شان باشد! اوووه. به قول نيما چه بيچاره است انسان...

ايوب گشته ايم / در اين مملكت كرمان



برچسب‌ها: مفاخر
+ نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت توسط صدرا |

به ندرت مي بينم. تلوزيون را مي گويم. نود باشد يا برنامه زاويه شبكه چهار و از اين دست. پنج شنبه صبح. در ميانه جدال بالش و چشمهایی که برآماسیده است. به كردار سربازي خسته از نبرد سقوط پاريس! كنترلی ناکنترل! را بر مي دارم و تلوزيون عبوسِ از دیشب مانده را روشن مي كنم. هنوز نیمه خوابم. در یک پنجشنبه خوب. صدايش به روزمرگي ام باز مي آورد. يك روز ديگر. شبكه 3 است. قيافه علي ضياء تمام صفحه را پوشانده است. قیافه اش چندش آور است برایم. از آن پر روها و وراج های روزگار است. فندق مغز و پسته دهان!

اين مجري لوس و آن چناني يك خانواده كرد زبان نوزده نفره از روستايي مرزنشين در منطقه چالدران را به برنامه اش آورده و بازي ها مي دهد. اين قدر تاسف بار است كه بازنشرش به عقم مي آورد. لابد هدف اين برنامه اين بوده تا خانواده نوزده نفره پرجمعيت شاد را نشان دهد و مردم را به سر تزايد بياورد! كه بي خيال اين بخشش مي شوم. نكته تاسف انگيز، بازي – دقيقا بازي – اين مجريك با اين خانواده محترم است. به كرات به راست و چپشان مي برد. بالا و پايينشان مي كند. تكه مي اندازد. مثل گروه سرود به صف شان مي كند و به زانو مي نشاندشان تا سرود "برزي برزي" كردي را بخوانند. دختران خانواده و مادر که اصلا فارسی نمی دانند، سر به زير دارند و پسران دست مايه طنز مجري وقيح شده اند و پدر خانواده ترجيع "ندارم" و "وضعم خوب نيست" را تكرار مي كند. حرفي كه لابد به دل برنامه سازان برنامه كه هدف "خوش نمايي" اين خانواده را داشتند، نمي نشيند. اوضاعي است! ترجيح مي دهم دوباره بخوابم.

به ياد يكي از برنامه هاي كلاه قرمزي مي افتم. عروسك ها و عروسك گردان ها به كارند. مجري برنامه با گستاخي و بي شرمي تمام به گوسفند برنامه – كه عروسكي است- مي گويد "زبان پسرعمه زا – كه عروسكي است نمادگونه كودكان روستايي – را تو مي فهمي. با او حرف بزن". ذهن و زبان كودك روستايي ايراني مي شود ذهن و زبان گوسفند!

 

كافي است به صنفي ولو كوچك و نحيف اين توهين بشود. پرستاران را از ياد نبرده ايم!

 

واژگانِ پلنگ، هستي، سينما، يارانه كالا، صف، ياسمين فهيمي، زندگي مشترك، صبحانه كاري، تذكر، جشن سده، اكازيون و زير ميزي زورگيرِ مغزم مي شوند در آن ترك موتور صبحگاهي! کاش محمدعلی ای پیدا می شد برای ناک اوت کردن این همه ابر صبحگاهی! در کف خیابانی که برف اش گرفته.



با این همه و بی این همه، زندگی جای دیگریست ... 

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1392ساعت توسط صدرا |

«مي خواهم گرافيست شوم». اين پاسخ در آستينم بود براي معلماني كه مي پرسيدند مي خواهيد چه كاره شويد؟ معمولا هم مي پرسيدند: يعني چه و چه مي كند اين گرافيست؟ حاشيه هاي كتاب هاي درسي ام پر بود از خط خطي و تصويرگري و بازي قلم. گاه تصويري ناشيانه و مضحك از معلم در حاشيه و متن كتاب نقش مي بست.

نشد. گرافيست نشدم. مسير رشته و زندگي به سمتي رفت كاملا عادي. به سمت علاقه مندي هاي ثالث و ثانوي ام. عقده اش در دلم ماند. نگاه هرباره به سبيل پر ابهت "مرتضي مميز" و شيوه "قباد شيوا"ي گرافيست به روزگار گذشته ام باز مي آورد. به روزگار خواستنم. مدتي نيز در نزديكي هاي سه راه ضرابخانه در خانه كاريكاتور ايران سر كلاس "افشين سبوكي" مي رفتم. تشويقم مي كرد. ولي زمان و كار و ... اجازه كلاس رفتن بيشتر و طي دوره ها را نداد. افشين سبوكي هم رفت. آن دورها. ظاهرا كانادا. گز كردن هر روزه و هرباره راسته انقلاب مانع مداقه و تمركزم بر طرح جلدهاي كتاب هاي جديد نمي شود. نشر ني. ققنوس. نگاه. طرح هاي متفكرانه اي دارند. يا اختران و چشمه. پشت شيشه "كافه شيريني فرانسه" هم پر است از پوستر تئاتر و گالري هاي جديد. از آن جاهايي است كه به مكث ام مي اندازد. اين شيريني يك تلخي هميشگي برايم دارد. از راه نرفته. دنياي گرافيك و كارتون و موم و رنگ و مداد را دوست داشته ام. نقوش گالري خوش طرح ملت و محوطه تئاتر شهر سر ذوقم مي آورد و به طرح ها بيلبوردهاي شهري تمركز مي كنم به خلاقيت ها رشك مي برم و طرح هاي به اصطلاح چيپ را ،به زعم خود، رد مي كنم. چه مي دانم شايد عكاسي كنم زماني. حرفه اي اش البته.

افشره كم و كيف زندگي در دوران امروز در "زندگي حرفه اي" خلاصه مي شود. همان قدر كه كار و حرفه ات را دوست داشته باشي زندگي ات را دوست داري. حتي اگر آن قدرها زري در كيسه ات نباشد.

به آن هايي كه راه نرفته من را رفته اند حسودي ام مي شود. بي تعارف. اين مرد نيز از زمره آن گرافيست هاست كه بهشان حسودي ام مي شود. بزرگمهر حسين پور. كارتونيست و كميك استريپ ساز شهره. "قر و قمبيل هاي پر قيل و قال"ش را سال ها پيش خواندم و نگريستم و خنديدم. كارهايش را دنبال مي كنم. شيرين است. جامعه شناسي است براي خودش. مردم را خوب مي بيند و اين نقطه قوت اش هست. تكثر و تنوع را مي بيند. اين هم نكته اي است براي خودش. بلندنظري و تساهل فكر، نگاه تكثري را به همراه مي آورد و اين مسئله منجر به ظهور هنرمند مردمي مي شود.

يكي از آن كارهاي ناب اش را ببينيد. "من گوساله ام" را با دقت ببينيد. يا از اينجا مجموعه كامل را دانلود كنيد.




عصرنوشت: سر به مهر را ببينيد. خاصه آن هايي كه در محيط بلاگفا مي نويسند و چون من از زمره طبقه متوسطِ به پايينِ  پادرهوايِ متولد دهه 60 اند كه زندگي شان در پر كردن فرم دانشگاه و تقاضاي كار و كوپن و گز خيابان و يك طرفه پر چاله چوله اينترنت و جم تي وي ها و "حرافي" ها و بطالت هاي بي انتها گذشته است. راستي كه ليلا حاتمي باز معركه است و داستان فيلم لنگ مي زند البت!

تاكسي نوشت: سال ها پيش با دوستي مشغول پروسه "حرافي" بوديم. يعني يكي از آن چند كار بالا را به نحوي كامل انجام مي داديم. به نقطه مشتركي رسيديم: "در حال حاضر در طبقه جوان جامعه نوعي گفتمان جفنگ گويي، اُسكل گرداني(گردان در دو معنا!)، مسخره گرايي و چرندبافي و نظاير آن رايج شده است".(او ه ه ه ه. دمت گرم اي "آن واژه ممنوعه" كه بار همه اين واژه ها رابه دوش مي كشي!). خلاصه، دو گروه اند كه وارد اين گفتمان نمي شوند: افراد مذهبي و معتقد و كساني كه متشخص و وجه اجتماعي قوي دارند. بقيه آحاد جامعه كم يا بيش در اين قصه سهيم اند.

چند روز پيش در كنسروي كه حاوي آدم است!(يعني تاكسي) مجبور! به شنيدن برنامه اي شديم كه از راديو در پخش مي شد.شبكه جوان بود ظاهرا. آن گفتمان بالا گفته در اينجا نيز ورود كرده بود. برنامه چيزي جز چرنديات بافي و در ميان حرف پريدن وقيحانه و آنتن پركني نبود. ياد كودكي ام افتادم و راديوگوش كني هاي آن دوران كه چه لذت بخش و آموزنده و خيال انگيز بود و ياد آن حرافي مان. همه چيز در همه چيز دارد حل مي شود انگاري. گفتماني كه در جمعي كوچك و شخصي و جوانانه جريان داشت انگاري كه در يك رسانه غلبه يافته است. يا نه!‌ اين گفتمان خود يك رسانه است؟!

خيابان نوشت: خيابانِ جمهوري. مرا به ياد اين ها مي اندازد. مرداني در حلق مدرنيته تازه دهن باز كرده. جسور و گستاخ. مرداني كه ناكار شدند. به حق يا نا به حق. چه فرق مي كند. داستاني دارد اين خيابان جمهوري. برج آلمينيوم و البسكو. "علاءالدين" و چراغ جادويي در آن نبشي كه "حافظ" است در كار نبود. ال سي دي ها شاهدان غايب اين عقد بودند در آن سال هاي طفوليت مدرنيته. جمهوري مرا به ياد اين ها مي اندازد. روزهايي كه نشاني از"بابكي" به نام"زنجاني" نبود!

چندروزبعدنوشت: علاوه بر مسائل بالا، مدرنيته افليج  منجر مي شود به نظير اين. در همان خيابان! غم انگيز بود. مدرنيته سالم و سرحال هم مي شود اين. در همان حوالي زماني.


برچسب‌ها: جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1392ساعت توسط صدرا |

یک - تزاحمِ تصاویر گاهی تزاحم خیال است. آمیختن خیال و واقعیت. آن چه که در ذهن داری با آن چه که امر واقع است، هم پوشانی ندارند. این مسئله در ذائقه سنجی و روان شناسی گردشگر امری مهم است. چیزی که در ذهن است و چیزی که واقع است. نسبت امر واقع و خیالی گاه تباین کلی دارد و گاه شباهت و هم پوشانی کلی. ژاپن و کانادا را رسانه ها همان گونه به خیال نشانده اند که هست و این وسط کشوری مثل ایران این گونه نیست. جنگ خیالات و تصاویر در اذهان جاری است. این مسئله درباره مناطق مختلف کشور هم صادق است. برف های تصاویر و خیال پیوسته می ریزند و تجارب و دانش تحکیم بخش تصاویر واقعی اند.

تزاحم خیال و واقع گاه امری کاملا شخصی است که به تواتر طی زندگی رخ می نمایاند. خیالی بر ذهنت نشسته و مواجه می شود با امری که واقعی است. این خیالات به ذهن نشسته خود داستانی است مستوفا. آموزش و پرورش و رسانه ها کلاغ های سیاهی سواد و خیال اند در اذهان. این تزاحم تصاویر و تداخل داده ها تا عمری نیز می تواند تداوم داشته باشد.

 

دو - اما بعد؛ نیمچه کودک – نوجوان. دوره راهنمایی. آخر نفهمیدم این واژه از آسمان افتاده و بر زمین نرسیده راهنمایی چه بود و چه کرد و چه شد؟ علاوه بر درس هایی که در این دوره می خواندیم و کتاب هایی که نمی خواندیم! کلاسکی بود به نام انشاء. کلاس داری اش خود شوخی بود. تفننی بود و رهایی. کلاس ورزش ذهن. همان قدر که کلاس ورزشمان بی در و پیکر و رو هوا بود این کلاس انشاء نیز ملغمه ای از خوراکی های مختلف بود. پرِش فکر و پرسمانی در کار نبود و جایش را به جک و خاطره گویی و سرمشق و حرافی و بطالت داده بود. دم و دست ترین معلم ممکن هم برای راهبری این مکعب عطلت! به کار گرفته می شد. چیزی در حد یک مبصر. کار راه انداز. شکل ایده آل این کلاس کارگاه نویسندگی خلاق می توانست باشد که نبوده و نیست.

انشایم خوب بود به تبع مراثی بالا انشاخوانی را دوست نداشتم. روزی برای خواندن انشا فراخوانده شدم. چشم بر دفتر چهل برگ کاهی زیر تخته سیاهی که سبزِ لجنی بود! موضوع ایران بود و من با غریزه ای نیمه کودکانه و بزرگانه، در جایی از این نوشته، تا جایی که ذهنم یاری می کند، از شهرهای مختلف ایران نوشته بودم و به عمد از ابوموسی و تنب بزرگ و كوچك دوشادوش شهرهای بزرگی چون اهواز و مشهد و شیراز و ... گفتم. با حسی میهن پرستانه و کودکوار نام سه جزیره را در انشایم گنجانده بودم. این سه جزیره در آن دایره کودکی و خجلت آن روزها عیاری دیگرگونه داشتند.

انشاء تمام شد و معلم شروع! با برق چشمانی کاشف و مچ گیر دست و پای انشایم را به زعم خود فاتحانه جمع کرد و گفت: « ... ابوموسی و آن دوتایی که گفتی درباره مالکیتش حرف و حدیث است و ...» . خوب! خشکید! ولو برای لحظه ای. حس وطن پرستانه ام را می گویم! برفکِ تصویر کولاک کرد!

 

سه - بعدها از این جزایر و مختصاتشان خواندم و شنیدم. جزیره ای نظامی. خشک و سخت.

 http://www.shiaupload.ir/images/11503900426255200004.jpg


چهار - هواپیمای کیش ایر در حال نشستن بر ابوموسی است. خشتِ تصاویر خشک ذهنم می خشکد! جزیره به غایت سرسبز و زنده می زند. از این بالای نزدیک! شبیه ترین به کیش. استقبال گرم و صمیمی شدیم از جانب فردی ساده پوش و بی آلایش. پیرهن بر شلوار. از آن تیپ های اوایل انقلاب. در جلساتی که داشتیم زیرک و باهوش یافتمش. شریف مردی که فرماندار ابوموسی بود. برنامه گشت دریایی را نیز برایمان سامان داد و فوق العاده بود. عروسان دریایی به وجدمان می آوردند و دیدن فانوس دریایی از راه دور خاطره انگیز بود. دور دریایی مان هنوز کامل نشده بود که دو پیامک با فاصله کوتاه دریافت شد. نخست از اپراتوری به نام Etisalat  متعلق به کشور امارات. پیامکی وزین و مبسوط:

 

Dear Guest, welcome to the UAE[!!!]. enjoy the best network coverage and other unmatched services only with Etisalat. Please use (+) or (00) before the country cod for int’l call. For directory service call 181, for availability of GPRS, MMS, 3G, roaming services call Etisalat Travelers, help Line 8002300 for inquiries on Tourism, entertainment shopping etc 7000-1-7000(roaming rates have a pleasant stay in the UAE[!!!]

 

فکر نکنم نیاز به توضیح باشد. چشمانم را به بازی آب مشغول می کنم که پیامکی دیگر درِ گوشی ام را می کوبد. دستان جستجوگر به جیب می زند. ایرانسل است. می خوانم:

چهار نیم سکه طلا جایزه خرید آهنگ های پیشواز زیر: غلط کردم غلط/ چاوشی/ 7711458/ عاشقونه / مازیار فلاحی / 3316087/ یادت نره / امیری / 6611603 / تو دوسم داری / صفوی / 2212117 / ارسال کد به 7575 قیمت 300 تومان[!!!!]

اوف. نیم سکه! بوی فردوسی می وزد در این خلیجی که فارسی است. به راحتی می شود مقایسه کرد. این ها خود برف های تصاویرند. ریزان. هر ساعت و هر لحظه. تزاحم و خیالات در جدالات همیشگی اند. تصویری که خوشامد می گوید و آن دیگری که به غلط کردم غلط افتاده! رسانه ها نقش نخست را دارند در تزاحم تصاویر و خیالات و قدرت رسانه ای قدرت تصویر و خیال است برای جوامع میزبان گردشگر. هوس شبکه تراول را کردم. آنی!

 

پنجه! - غیرعادی شده ایم و عادی شده است. چشمانم به سقفی است که کوتاه است. آسمانِ امروز شسته به گلی است سربی. شب ها قلک می ترکاند و روزها می افشاند.

هیچ نیست. یونیفرم پریشانی. ملغمه ادا و جار و فشردگی. "آسمان زرد کم عمق " ساخته می شود تا ادای اصغر فرهادی را در بیاورد و جار بزند. سطحی و خنک.

خوانشِ سطورِ نحیف و سخیف جای مجلدهای قطور و شریف را گرفته است. همان قدر که کتب فخیم و قطور سرها را خم می کنند به همان اندازه سطورها سر را بالا! همین سطرک های نفهمیده نیز لایک و جار زده می شوند. په نه په! می خواستی همه کلیدر خوان شوند در وانسفای اشتراک کلمه!

"شرق" و "اعتماد" را باز می کنی. تُن صدای "ژیار گل" و "کسری ناجی" به صورتت می ریزد. چشمان پف کرده و خواب نادیده، یقه نامرتب و موهای پریشان کسری ناجی در میدان التحریر را به یاد بیاور در آن دم و بازدمِ کپی – پیست! چه داغ شده تقلید. مجری های کت قشنگ از گستاخی و پر دانی "عنایت فانی ها" فقط در میان حرف دویدنش را یاد گرفته اند. ناشی و بر اعصاب!

 

ردیفِ قطار کتاب های انتشارات هاشمی- پایین تر از میدان ولیعصر – به ناله و نفرین ات ایستاده اند. بدرقه یک جاهلِ بی شاپو و شرولت.  غیرعادی شده ایم و عادی شده است. خوابت را دیدم "رضای امیرخوانی" در کمای "عزیزی" ... 


برچسب‌ها: گردشگري
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1392ساعت توسط صدرا |

20 آبان

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1392ساعت توسط صدرا |

کناره کویر مرکزی ایران. نایین. نيمه روزي مطبوع. آقای اکبری با رویی باز، عینکی ته استکانی و لهجه یزدی و نمکین جوجه کبابی نجيب! را در رستورانش كه گلچين است، نوش جانمان کرد و روانه مان ساخت. شوخی و جدی کمبود دستشویی رستورانش را یادآور شدیم و با صداقتی کویری نشانی امامزاده سلطان سيد علي نایین را داد و افزود: خوب! ما به دليل كيفيت غذايمان غذابرمان!‌ زياد است. ذهنم درگير ارتباط اين دو شد و چشمانم گفته اش را در خصوص غذابري تاييد مي كرد. نيمچه صفي است در رستورانش. 

امامزاده دور نیست. خیابان ها به غایت خلوت. دکان ها بسته. امامزاده اما باز است. با تک و توک گدایی که می پایندمان. گنبدش آبی، حیاتش سنگ فرش كه ساخت و ساز از هر گونه و كناري، ویژگی بصری اش را مخدوش کرده. آفتاب به مغز سر مي زند. سوار مي شويم. اتوبوسمان از نایین به سمت کویر مرکزی و خور و بیابانک سر خم می کند. خورشید منتظر رسیدنمان به کویر نمی ماند و در میانه های راه سرش را ناغافل در کوههای زیبا و کشیده منطقه می دزدد. در زمینه ای از موسیقی لایت فرانسوی. تاريكي هولِ برآمدن دارد و رخ نماياندن. منتظرمان نمي گذارد.

شب است. تاریکی مطلق. اینجا بهشت منجمان است. به بارانداز یا همان خانه تاریخی که قرار است اقامتگاهمان باشد، می رسیم. میزبان منتظر است. استقبال گرمی می شویم. تقسیم اتاق ها آن هم با حضور بانوان کار راحتی نیست. به هر حال انجام می شود و همگان بارانداخته، کوله های سفر بر اتاق های زیبا و سنتی نهاده و سبکبار مهیای شبی به یادماندنی برای رصد ستارگان، پیاده روی و سکوت شبانه، شاه نشین نشینی! و معارفه اعضای سفر، دور آتش نشینی، صرف چای آتشی و شامی با گوشت شتر مي شويم. برنامه ها تا نزدیک 2 شب ادامه دارد. هيجان و سرور همه را در بر گرفته در ضيافتي كاملا مصري! شب با غایت زیبا و ستارگان ملون و فتان بر سرمان می ریزند. نجوم را هيچ وقت دوست نداشته ام. ترجيح مي دهم با همين چشمان غير مسلح به آسمان زيبا بنگرم تا از دريچه تلسكوپي كه زحلش نقطه اي بيش نيست! سردی هوا و نرمی شن های زیر پا فتنه گران شب می شوند برای بقای بر شب! دلم به خواب نمی رود و دل دل تماشای طلوع فردا را دارد. کودک وار، در شاه نشین خوابم می برد. هوا به غایت سرد می شود و در پتوهای تمیز و مرتب بارانداز به پناه گرمی می روم. حس بسیار خوبی است. مرضی طرفین در جدال گرما و سرما شدن! در این قلب کویر ایران! دوستم محمد محسني، عکاس برنا نیز آن سوتر از من خوابیده. قرار می شود که برای طلوع بیدارم کند. نتيجه ساده و سهل است: خواب از تماشای طلوع بازمان می دارد! خفته را خفته کی کند بیدار!

پس از خوردن صبحانه ای کامل به رمل ها و شنها می زنیم. حسی کسی را داریم که شب، بر چشمانشان دست گذاشته باشند و صبح دستانشان را از چشمان بردارند. غافلگیری دلپذیر. تا نیمروزی یله و رها. به هرسو. در میان شن و رمل ها و آفتاب و خنکای باد دلپذیر پاییزی! دوست یگانه ام احمد کریمی راهنمای سفر است. برای نشان دادن عناصر این کویر زیبا از قرار دادن مارمولک کویری در دهانش نیز نمی گذرد! شيفته و صادق وار. عکس های محمد محسني از خبرگزاری برنا، مرضيه موسوي از ایرنا و باز ايرنا و نيز عكاس ايسنا انعکاس بخشی از این گشت کویری بودند.

ماشین سواری بر روي شن يا به اصطلاح سافاري در پستی و بلندی کویر هم لطف و هیجانی ویژه داشت. در گروههای 5 نفره. خاصه آنجایی که خودرو سقوط گونه! ميل به ايستادن مي كرد. نفست در سینه حبس می شد و حتی جرأت و نای فریاد هم برای سافاری نشینان نمی ماند!

با اين خلاصه به سر انكساري گردشگري خودمان برويم! در مقصدي ويژه. به شكلي خاص كه البته در هرجايي مي تواند رخ دهد. تزاحمِ تصاویر گاه ظهور نویی است که می خواهد جای کهنه را بگیرد.

از این گونه است مهمان سرای روستای فرحزاد در کویر مصر که بارانداز نام گرفته. آن چه که در صحنه ای از کویر مصر دیدم تزاحمِ تصاویرِ رویش یک بنای نو شانه به شانه بنایی کهنه بود. پس از سکه شدن کسب و کار اقامتگاه آقای طباطبایی البته با تلاش شبانه روزی ایشان، کسانی آماده اند و در کنار همین اقامتگاه یک خانه جدید البته به سبک سنتی می سازند برای پذیرایی از میزبانان کویر كه نتيجه اش رخنمايي دو تصویر متضاد است در یک قاب که هر دو مدعی کارکردی مشترک اند. این مسئله بد جور به ذوق گردشگر می خورد. گردشگر این همه راه را طی کرده برای دیدن اصالت وگرنه غیر اصیل را که دیده و شهر و زیست بومش از آن پر است. در این روستا دو خانوار بیشتر زندگی نمی کنند. این مهمانسرا ظاهرا کاروانسرایی بوده که توسط سیدهاشم طباطبایی و خانواده اش با کوششی شگرف و تحسین برانگیز کمی تغییر یافته و مرتب شده. مهیای میهمانان و گردشگران. اتاق هایی با مبلمان کاملا سنتی به دور حوض و باغچه ای کوچک. کاهگلی. رنگ تاریخ دارد. در و دیوارش گواهی می دهد که طی روزگاران، کاروان ها، ساربان ها، شتربانان، شتران، مسافران، طاغی یان، باقی یان و فانی یان و خلاصه همه و همه را میهمان خود کرده تا به امروز که بوم گردان با ماشین های شخصی و اتوبوس و خودروهای شاسی بلند برای شن نوردی(سافاری به اصطلاح مرسوم) را در خود می پذیرد.

                         

بناي تازه خودش را کهنه جا می زند. کذاب است. صادق نیست. رنگ و لعاب دارد. بزک کرده. زانو برابر تاریخ نزده و خاص نیست. از مردمان طی روزگاران پذیرایی نکرده. دلیل شکل گیری اش مادی است و این مسئله به خودی خود بد نیست ولي کذابی اش بد است. بیزینس است. لباس کهنه گی پوشده تا بیزنس راه بیاندازد.

بارانداز با کوشش بی دریغ سید هاشم طباطبایی و فرزندان رنگ و رویی یافته و کارکرد تاریخی اش را به شکلی دیگر انجام می دهد. سایت دارد. توالت فرنگی، حمام و ... . مقایسه کنید با کاروانسرای کویر مرنجاب که اوضاعش از این نظر بسيار بی ریخت است. توالت های مرنجاب هوش از سر می برد! رحمت به توالت های صحرایی دوران سربازی. خلاصه. در کنار این خانه کهن، خانه ای نو به سان جوانکی چموش سر برآورده با مصالحی امروزی چون آجر و سیمان در برابر پيري موي و روي سپيد. بی هیچ زمینه تاریخی و دارای ریخت معماری امروزی.

تزاحم دو تصویر در کنار هم. یکی صادق و دیگری کاذب.      

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت توسط صدرا |

در باز می شود. این را از نوری که به صورتم می ریزد می فهمم. در بسته مي شود. صبح شده یا نه شاید ظهر! نیمه های دیشب که از سفر عراق برگشتم، از خستگی بر کاناپه افتادم. بوی لیمویی تازه می پیچد. کسی لیمو می خورد. خوش به حالش.

عراق تمام خارج یا چه می دانم خارجه! کودکی من و امثال من است. کودکی های سیاه و سفید و خارجه های مهاجم، خاکستری و مهیب. از دريچه تلوزيون هاي صندوقچه اي دهه شصت. فرصتی شد تا به این خارج که حال دیگر تمامی خارجه مهیب و مهاجم قاب گرفته ذهنم نبود، بروم. با جمعی هم سنخ و تا حدي همداستان و صد البته مادرِ مهربان.

پيش از سفر آمیزه ای از ابهام و ترس بر جانم چمباتمه زده بود و پایان سفر خوشایند بود و نامنتظر. نجف، کربلا، کاظمین و گوشه ای کوچک از بغداد. هرچند در آرزوی گشتن در کوچه های باریک، تاریک و سیم اندود که موسیقی عربی در زمینه اش نواخته می شود و تو را دعوت به فلافلی ویژه می کند، بر جانم ماند. فضای کوچه و بازار عراق را می توان موجودی دانست عربی – شبه قاره ای. شلوغ و به هم ریخته. از دیدن رودخانه های پر آب از داخل هواپیما مجذوب می شوید و مادامی که پایتان به زمین خورد، از ديدن آن همه آشغال غافلگير. بدا به حال رفتگری که بخواهد در عراق کار کند .

روزها و لحظات سفر رفته در ذهنم رژه می روند. آن استقبال جهان سومی در فرودگاه نجف! حرم های باشکوه و جلال. از گیت های بازررسی متعدد و پر شمار گریزی نيست. بازارهای شلوغ. هتل های نامرتب. ایرانیان و در کل زائران شایق، شیفته و خالص. سیم های تو در تو و انبوه در بيشتر کوچه ها و خیابان(راستی که کدامین برقکار از پس تنظیمات و رتق و فتقش برمی آید!)، ضریح هایی که قلب ها را به خود گره می زد و منی که نمی توانستم از کنجکاوی چشم هایم نسبت به کم و کیف پول های داخل ضریح بازداري كنم و نوشته هایی الصاق شده به آن وجوه که دوست داشتم از محتواهای نوشته هایشان بدانم. لابد درد دلی است یا خواسته و دعا و خواهشی از این درگاه و آستان. آیینه کاری هایی که مبهوتت می کرد. مخصوصا نجف. فوق العاده بود. تا پیش از دیدن آن، آیینه کاری های شاه چراغ را اوج این هنر می دانستم. اوه از ایرانیانی که گاه برخوردهایی دون و به اصطلاح چیپ داشتند که به تبع واکنش تحقيرآمیز ماموران عراقی را به همراه داشت. مثلا در صحنه ای با سنگ و لنگه کفش به درخت خرماهای حیات منسوب به حضرت علی(ع) می زدند تا شاید خرمایی بیفتد و از آن تبرک جویند! تصور کنید! نمونه هایی از این دست بسیار بود! به تجمع اقوام و ملیت های مختلف در صحن ها تمرکز مي كردم. کنش ها و واکنشها برایم جالب توجه بود. جوانی هندی در صحن امام علی(ع) بسیار پر شور نطق می کرد. صدایی رسا داشت و جمع اش تصدیقش می کردند. نوعی سخنرانی مشارکتی! از لابه لای صحبت هایش می شد فهمید که از سقیفه بني ساعده و ماجراي خلافت می گوید و جنگ ها و غزوات پیامبر و رشادت هاي امام علي(ع). جوش و خروش گستاخانه و پرشکوهش شباهتی به مداحی سوگوارانه ایرانیان صحن نداشت. بدون این که متوجه باشم دو ساعتی خیره اش بودم! لبنانی ها بسیار تشکیلاتی و منظم بودند و البته جوان تر از سایر ملیت ها. افغانی ها چمبرك زده، مبهوت و ساکت تر بودند مگر مواقعی که دنبال هم می گشتند. شیعیان زیدی در گروه های کوچک و جمع و جور نماز می خواندند. اکثریت با ایرانی ها بود و البته بازاری های عراق این را خوب فهمیده بودند! خاصه كه پولهای ایران برایشان مضربی از دو یافته بود! فرات آنی نبود که در کودکی تصورش را داشتم و قبرستان وادی السلام مرموز و با شکوه بود. انگاری مرگ در اینجا غریب نبود. قرایان غریب در هر گوشه ای قرآن می خواندند. اوه خدای من! اینجا بزرگترین قبرستان دنیاست. دوست داشتم ساعت ها بینش قدم بزنم. در کاظمین قدم می زدیم که صدای دو انفجار آمد. ظاهرا انفجار در بغداد بود. فقط ایرانی ها مضطرب شدند و انگاری برای عراقی ها عادتی است این انفجار و مهابت. راستش ترسیدم. در عراق دشداشه می پوشیدم و بارها نیروهای بازرسی عکس های دوربینم را بازرسی کردند. منظورشان این بود که از در و دیوار نگیرم و یکی شان گفت فقط از "فوق"! عکس بگیر! منظورش مناره ها و گنبدها بود. گفتمش فقط برای "فوق" است که اینجاییم و صد البته از "فوق" و"عاليات" مي گيرم؛ ولي بپذير كه ذيل تان نيز انداختني است! ماشين هاي دهه نود ما را به ياد بوش پدر مي اندازند! و شاسي بلندها به ياد بوش پسر!!    

اگر فرصتی دست دهد مفصل سفر را بر مبنای یادداشت های روزانه ام خواهم نگاشت.

صدای باز و بسته شدن در می آید. سرما به درون می ریزد. باید شب باشد. 


برچسب‌ها: سفر
+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1392ساعت توسط صدرا |

همین حوالی- دفاع شخصی اماکن تاریخی و طبیعی در بطن شان است و خرابي ها از بازديدكنندگان ناشی می شود و موجبي براي بد دیدن. نخستین تخریب است و دومی تزاحمی است که برای دیدن آثار تاریخی و طبیعی به وجود می آوریم. تصویری یا تصاویری در تصویری یا تصاویری دیگر. چه شود! كه الحمدالله الان شده است. خیلی راحت.  "تزاحمِ تصاویر" بيماري انکساری گردشگري است. بيماري متوجه گردشگراني است كه از جامعه گردشگری میزبان ديدن مي كنند؛ با مختصاتي كه گفته شد. كمي شوك و الكتريسيته براي حل موقت اين مشكل تصويري نياز است! البته نه آن قدر که جایی را روشن کنید یا کسی را بگیرید. نه آن قدرها روشن و نه آن قدرها لرزان. یک حساسیت معمولی برای دیدن جایی که می خواهید ببینیدش. از شالیزاری بی صاحب گرفته تا موزه یا کاخ موزه ای بزرگ.

"تخریب تصاویر" خود داستان دیگریست. نابودی مواریث تاریخی. سایت ها و مطبوعات آبستن مادرمرده اخبارش اند. صفحه را باز نمی کنم. تیترش کافی است برای ابری کردن روزی آفتابی. می توانی توجه ات را به جایی دیگر مشغول کنی. پیاده روهای خیس آن قدر تصویر دارند تا خیالت را بدزدند. طرح جلد کتاب های آفتاب ریزِ دونبشه روبروی کفش ملی هنوز جذابیت اشتغالات ذهنی و دهنی! را دارد. و عناوینی که قبل از تولد! و تولد صنعت پر پیچ و مهره چاپ، پیاده روها را در تسخیر خودش دارد. از جادو و جنبل گرفته تا ایرج میرزا و رازهای موفقیت مردانی که مریخی اند و زنانی ونوسی! خلاصه که فعلا این نکته يعني تزاحم تصاوير را بدیع تر و قابل بیان تر یافته ام. 

 

تشریح"تزاحم تصاویر" و شیوه هایش در مقاصد گردشگری که دیده ام موضوعي مطلوب مي تواند باشد. دست به نقد نیز از تزاحم تصاویر در کندوان آذربایجان، شهر سوخته سیستان، ماسوله، بندر خمیر و جزیره هنگام هرمزگان و کوهرنگ در چهارمحال و بختیاری، كوير مصر در خور و بيابانك و البته ابوموسي در خليج فارس خواهم گفت. اگر عمري باشد.

حوالی همان حوالی!- قصاص و خيانت آوار سینمای ایران شده و ظاهرا با توجه به تزریق محتوایی، موضوعی و ماهوی که از جانب جامعه دارد کماکان باید موضوع مورد توجه سینمای ایران حسابش کرد. فيلم هايي چون "بی خود و بی جهت"، "نارنجی پوش"، "ضد گلوله"، و "چک" در  ميانه اين خيانت و قصاص نفس مصنوعي ات مي دهند و كناره هاي لب ها را به زور هم شده كمي ور مي آورند! و "آینه های روبرو"، "بوسیدن روی ماه"، "روزهای زندگی" "سیب و سلما" كه بدك نبودند مخصوصا آيينه هاي روبرو كه موضوعش گستاخانه است و بديع و "دزدان خیابان جردن" و "آزمایشگاه " از آن فيلم هاي مزخرف كه 10 دقيقه از فيلم نگذشته از خير 5000 هزار تومانم گذشتم!

به هر حال سینما ید طولانی در قاب گرفتن تیترهای صفحات حوادث روزنامه ها بر عهده دارد. "خون بس" را باید به یاد داشته باشید. راوی قصاصی سنتی در جامعه ایلی. دردآور است. اين جديدي ها گستاخانه ترند و البته خوب دردآور. چون موضوع موضوع درد است. مانند "من مادرش هستم"، "زندگی خصوصی"،" آقا و خانم میم"، "انتهای خیابان هشتم"، "کی می خواد باهات حرف بزنه"، "خصوصی"، "من همسرش هستم"، "بی خداحافظی"، "پله آخر"، "بغض"، "پذیرایی ساده"، "پنهان"، "دهليز"، "هيس" و ...

من مادرش هستم به آن بدی هایی که می گفتند نبود. به نظرم بینندگان معتقد و حتی نامعتقد پس از دیدن فیلم نفرتی عمیق و تلخ نسبت به مشروبات الکلی و تساهل مفرط روابط بین خانواده ها پیدا خواهند کرد. قصاص پایان فیلم هم که داستان دیگری است و ظاهرا برای تلخی کاهی! دستکاری اش کرده اند. آقا و خانم ميم. يك سوء تفاهم خائنانه! خيابان هشتم هم چند خيانت زير پوستي داشت و قصاصي كه اوجش بود. يكي مي خواد باهات حرف بزنه: فقط داراي يك نماي فيلم عالي بود و آن جايي بود كه زنداني گوشش را به سينه كودكي مي گذاشت براي شنيدن صداي قلب فرزندي كه قلبش را هديه كرده بود. من همسرش هستم، پشيماني پنهاني در فيلم داشت براي خيانت نكردن!‌ ساختار بوتيكي فيلم خيلي حال به هم زن بود. خيانتِ خصوصي روان و ساده است و شايع ترين نوع خيانت جامعه كنوني. هیس را مستندواری تلخ دیدم که آخر هفته ات را خرابه می کند! دهلیز بهتر و روان تر و خوش ساخت تر، با پایانی روشن تر.


در همان حوالی ها. حسن یوسف ات خشکید. در قابی از گلدانی خیس. فکرش را می کردم و فهمیده بودی. در آفتاب بازی غمناک و سیاهکار من و دریغ. هنوز انتهای کوچه ایم. سمت چپ. با دستانی دلمه بسته و دل دل لبانی صبور. چشمانش اما شوخ و فال گوشِ تشکیک روح هایی از یاد رفته. هنوز ستارگانت بر آسمانی مورب ریسه بسته اند  تا روشنای چهارراه های همیشه چمبرک زده باشند. دریده شده قماربازیِ مشتی گرگ کار و تو در اين كارزار، مردی که نشانش دادی شبیه بهمن فرمان آرا بود. اندوه بر پيشاني اش قمبرك زده. با کلاهی شاپو و چشمانی برآماسیده. گلدان مفلوك آبستن عطر ياسي بود كه گم شد. در ميان بي انتها نغمه، بي انتها جزيره هايي كه همه سرگردانند ...


برچسب‌ها: جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت توسط صدرا |

مطالب قدیمی‌تر