دست هایشان را در جیبشان کرده اند. جیب پالتوهایشان. فقط جیب پالتو. به ندرت دست به جیب کتشان می رود آن هم دو دست! در هوای گرم می مانند دست شان را چه کنند. روزنامه ای. برگه ای. کتابی. اگر بخت یار باشد هندوانه و یا خربزه ای دستگیرشان می شود.دست هایی كه مدت ها سبزی پاك نكرده اند. هوا سرد و گرم است. گرگ و گوسفند!
نگاه و شیوه شان یکی است. تفاهم کرده اند انگاری در وقایع و شیوه زیستن. حبه قندشان را پیش از در دهان گذاشتن در چای خیسان نمی کنند. به سختی توانایی نخوردن غذای نذری را دارند و چون کنترل از دست رفت مهارت در صف ایستادن را دارند بی هیچ ظرفی؛ ظروف یک بار مصرف ابزار و روش خوبی است برای رد گم کنی. حس روزنامه خوانی شان را با تیترخوانی روزنامه های ولو شده کیوسک های روزنامه- سیگار فروشی! ارضاء می کنند. فحاشی های بالقوه خیابان را در جمع های کوچک و خصوصی بالفعل می کنند. آیینه بغل ندارند. در خیابان تف نمی کنند مگر گوشه دنج کوچه ای پای یک شمشاد. ایمیل های شان را سر کار چک می کنند و حرف های کارشان را در خانه. خانواده فورسایت می بینند. خود شارح دانش های گسترده تک جمله ای شانند. طبقه متوسط ايراني.
یک- ایستاده اند. آنهایی را که گفتم. ظهر جمعه. بالاتر از میدان راه آهن. منتهی به ایستگاه راه آهن. نزدیک آن مهابت سیمانی دوره پهلوی اول. هیبت شلوغ. کندویی پر از آدم. زنبور تاکسی های پر صدا جلویش جمع. آکنه وار. حتی در این جمعه ساکت. بالاتر از میدان. چند صد متری جلوتر. سفره خانه آذری. یادگار دهه 30. ديزي مان و دوغمان را خوده ايم و با ولعی تجریدی سبدسبزی چندباره خالی شده را رها می کنیم. حساب کرده از "این" آذری بیرون می زنیم. تا دوستم خودرویش را جابه جا کند کمربندهایمان را جابه جا می کنیم. هنوز در اندیشه آن استکان کمرباریکی که همپای رقص انگشتم بود، هستم. آفتاب هست و نیست. طبقه متوسط صف بسته اند. بیشتر جوان اند. با دیدنشان حس پیشرو بودن بهمان دست می دهد. حس آن سال های نه چندان دور برایت تداعی می شود که زردی پرسی گاز را بر شانه ات می ریختی و با اولین ها در میانه می درخشیدی. کپسولت پر بود. خالی را خالی کرده بودی. صف جمعیت با نگاه تحسین آمیز و رشک آمیز بدرقه ات می کرد. شاید 20 نفری باشند. در صف سفره خانه. به نظر متوسط اند!
دو- پاسی از شب گذشته. خیابان ها خلوت است و انگاری آدم ها رهاتر و سبک تر. چراغ های راهنما سبکبارند و نفسی می کشند. شب دست در میانه پاها نهاده و غنوده است. اتوبان ها استخوان قولنجی می شکنند و خستگی از شانه به در می کنند. حضور خیابان گردها را حس می کنی در کنار خانواده هایی که ظاهرا از میهمانی برمی گردند. خستگی چانه هاشان نشان از حرافی جانانه دارد با آن کودکان نیمه خواب. شاید هم نه! شب همه چیز را کمی مرموزتر و در عین حال صادق تر می کند. خیابان آپادانا یا خرمشهر که یکی در میان یک طرفه است به پایین یا بالا. آن سوتر از روزنامه ایران. خیابان عشقیار. یک طرفه به سمت پایین. اتومبیلتان به پایین سر می خورد.
دو طرف خیابان متراکم است. از دختران و پسران و خانواده و انواع ماشین ها. پارك بان نحيفي در كار است. مدل های مختلف توجه ات را جلب می کند. روبروی "ساندویچ فریدون". اینجا دنیای کوچک این ساندویچی کوچک کمتر از 12 متری است که در زبان ها "فری کثیف" نام گرفته است. برندی که سینه به سینه تبلیغ شده. همان ها. صف اند. برخی نیز ساندویچ هایشان را بر روی کاپوت یا داخل اتومبیل هایشان میل می کنند. گاهی نگاهت به افراد معروف هم می خورد. از بازیگران و ورزشکاران و ... . انصافا آبروی غذای فستی است این کثیف. همه چیز خوب پیش می رود.
تهران استعداد عجیبی برای شبگردی دارد. همانگونه که برای شب زده ها. چیزی چون استانبول یا پاریس. کافی است ساعات آغازین شب های تابستان سری به توچال، دربند، درکه، پارک نهج البلاغه، پارک پرواز و دارآباد و جاهای دیگر بزنید. شب تهران خاصیت کش یافتگی دارد. آن قدر که نخش لابد در نرود. شب زمان خوبی است برای فراغت این طبقه متوسط.
سه – میدان انقلاب. کنار سینما بهمن. جمعیت به کردار مار به زیرزمینی خزیده است. "آش نیکو صفت". تابلواش می گوید آش نیکو صفت همین جاست. ترکیب جمعیت را نمی توان حدس زد. کارمندان گذری. دانشجویان دانشگاه تهران. کسبه. این ها متوسط اند؟ به بالا یا پایین؟ نمي دانم. دُم صف جمعیت به پیاده رویِ انقلاب زده است.
چهار- ...

شمه ای بود از شمایل طبقه متوسط. البته در ایران. متوسط های آن ور متوسط به بالاهای این ورند. دل"مشغولی" دل"خواهی" و دل"گرمی"های خاص خود را دارد این طبقه متوسط. اوقات فراغتشان به نظرم در چند چیز خلاصه می شود: مشارکت نیمه فعال در سنت های ملی و مذهبی چون نوروز و محرم بهره مندی از خدمات رایگان عمومی نظیر پارک ها، فضاهای سبز، مجامع و جنگ های عمومی رفتن به سینما و تئاتر سفر خوراک و ...
بدیهی است این مشغولیات و خواسته ها زمان می خواهد. زمان های مالوف و مرسومی چون نوروز و محرم یا آخر هفته ها و ... و یا زمان های نامشخصی که از دل تعطیلات آنی اعلام شده زاییده می شود. از بطن هواهای آبستن به دود و دم. زمان هايي براي فراغت اصلی این طبقه متوسط در عرصه اجتماع که برایش هزینه می دهد. عرصه خصوصی که خود حدیث دیگری است. در حال حاضر به نظرم در چند چیز دیده می شود: خوردن و دیدن و سفر. خوردن از رستوران ها و سفره خانه های شهر و رفتن به سینما و تئاتر برای دیدن و سفرهاي سنتي. بي تور و تشكيلات حرفه اي. از نوع هندوانه در صندوق عقب و پيك نيك بر سقف. اگر قرار بر هزینه ندادن باشد شریک طبقه پایین تر از خودشان باید بشوند و طبیعی است صف شلوغ خواهد شد! مثل آن صف نذری مسجد پایین تر از حسینه ارشاد یا "من وتو"یی که همه می بینند. راستی که حدیث قلیان درخشان در این میانه دیگری است. فصل مشترک متوسط و بالا و پایین شده است این آتش بر آب!
فراغت متوسط در آن سو فراتر از این ها هم کشیده می شود. به فهمیدن. کتاب خواندن و موزه رفتن و ... . فَراغتي براي تنظيم زمان فرد يا افراد بر طبق تمایل شخصی يا گروهي و اجتماعي كه مطلوب است. تمايلات مطلوب. مطلوبات! كتابخانه ملي مان نيز فراغت كده شده. دبيرستان دخترانه. مطلوبات معكوسات!
آن آفتاب نارنجي پاييزهاي طولاني. در قابي از باد. از باد. آن گاه كه تمامي فراغتمان را در طشت مردمكمان مي ريختيم. سرخ مي شد و نارنجي و لرزان. به اميد صبح فردا. صبح فردايي كه قدقامتمش بزرگ تر از قدمان بود و قامتمان كوچك. به اميد "توسطِ" صغير! همه بازي لرزان اين بود. از بالا به متوسط و پايين. نوار قلبي كه سر باز ايستادن دارد...
تاكسي ...دو نفري صدا مي زنند... سر باغ فيض!... سوار مي شوند...گوش نخوابانيده هم صدايشان را مي شنوي. دو دختر جوان. درباره كلاس رقص صحبت مي كنند كه مي خواهند بروند و يا چه خوب بود اگر مي رفتند... حس خوبي است... زنگ يكي شان مي خورد. آهنگ ليدي گاگاست: سلام...خوبي ... اومديم ...زير پليم ... روبروي تيراژه ... راستي هلو نعنا سفارش بده! اومديم!
من: اوه! شِت!!
دراز کشیده ام. سهم رشته نورهای آفتاب امروز خانه ام – در کنار همه خانه های شهر- آنقدر مطبوع است که با ذوقی بدوی آنی به پنجره خیره شوم و صورتم راه راه بازی پرده و نور و شیشه شود.
دستم به پویه می رود. هوس قلمی سرنازک و خوب ساچمه و روان بی قرارش كرده است. اگر این پی ام سی بی قراری اش را نپراند و به سر راهش نیاورد. این جمعه نحس و خالی نه سر خاموشی اش را دارد و نه سر شنیدنش را. دستان پویه گر به " رنگ های رفته دنیای" گروس عبدالملکیانِ آن دوست یگانه بر می خورد. چاپ نهم. قلمدانت باکره لیوانی است آب و چای ندیده. قلمی را برمی داری. آه از این قلم های اهدایی. داغ و نشان همایش و سازمان بر کمر دارند و فنرشان به راحتی همایش هایی که به واسطه آن متولد شده اند، در می رود. چند تايي را امتحان مي كنم. نمي نويسند. قلم سرخی برمی دارم. شیرین است. فتان و جذاب است. افسانه دوران کودکی است: "اگر با مداد قرمز بنویسی، مردود می شوی". کاش همه عمرم سرخ می نوشتم! باز دلمان به همان " آ "های باکلای دهه سرخ خوش است یا آن مصوت های کوچک َ ِ ُ که از گلو به بیرون سر می خورند و باز بر می گردند. سرسره بازان بازیگوش.
خلاصه. عصر دیروز به خاطرت جاری می شود. افسون تئاتر"هفت شب با مهمانی ناخوانده در نیویورک". فرهاد آییش و علی نصیریان در آن بازی دو نفره تا الانت کش یافته اند. دوستانی که برای تئاتر و شام دعوت کرده ام، دیر کرده اند. از بخت بدم ایرانی بازی در اینجا رخ نمی دهد و تئاتر "سر وقت" آغاز و درب بزرگ و زیبای آهن کوبِ اكوستيك به روی بسته می شود. دست از پا درازتر، چهار بلیط در دست از در دیگر وارد تالار اصلی می شوم و چشم به افسون علی نصیریان و آییش می دوزم و گوشم به گوشی ام است تا در راه ماندگان برسند. نگران چشمان مزمت گر تماشاچیان ام با خطاب بی فرهنگ گوشی ات را خاموش کن! دوستان می رسند. به زور به داخل می آوریمشان. قرار می گیری. حال و احوال پرسی را می گذاری برای بعد. حال هم می توانم ببینم و هم بشنوم و ماتحت طعم آن صندلی خوش فرم و خوب طرح سالن اصلی را بچشد و بیارامد.
تازه می توانی صدای رسای علی نصیریان را در این سن و سال با آن چشم های پف کرده و لبهای اقناع کننده و شکوفا ببینی. نقش پیرمردی روستایی و خوش قلب را بازی می کند که به خانه آییش که نویسنده ای است غرغرو و بی حوصله و تارک دنیا آمده است و اتفاقات طنز و بعد واقعی که شکل می گیرد. آييش. انگاری نصف بازیگری آییش به طرز راه رفتنش بر می گردد و این مسئله به خوبی با آن کتانی هایش و گیوه های نصیریان همخوانی دارد و خود را نشان می دهد.

شب سردمان گرم می شود. گرمي سياه مي شود با مخملي از يك مصاحبه و مكاشفه باشكوه. در پيچشي از كلاف. خیلی وقت بود که کلاف ندیده بودم. نشانی از کودکی است. در دوران کودکی فکر می کردم پیچیده ترین عنصر هستی است و دوست می داشتم که به کنهش بروم؛ مانند آن مداد قرمز نوك شكسته يا آن روبان قرمز زير چكمه هاي باران.

پ ن: جمعه. مراسم تشييع. صبحي است دل انگيز و زيبا و البته مغموم براي ما. خيابان ها خلوت. بنياد ايران شناسي اما آن خلوتي و دنجي روزهاي معمول كاري را ندارد چه برسد به روز جمعه. بنيادي ها مغمومند و از چهره شان اين را مي شود فهميد يا نه شايد نگراني. نمي دانم. وجود و حضور فعالانه آقاي دوربيني در بين جمعيت نشانه خوبي مي تواند باشد كه امروز شخصيت ها و مقامات علمي و سياسي حاضرند براي تشييع مردي كه طي سه دهه در بالاترين سمتهاي اجرايي و فرهنگي آتش نگه دار و مسئول بود. راستش را بخواهيد تاكنون در جايي افراد در طيف مختلف از مجاهدين و نهضت آزادي و راست و چپ و بالا و پايين در يك جا جمع نديده بودم: حجت الاسلام و المسلمین محمدیگلپایگانی، سیدمحمد خاتمی، علیاکبر هاشمیرفسنجانی، حدادعادل، محمدرضا عارف، بیژن زنگنه وزیر اسبق، بختیاری وزیر دادگستری، عبدالله نوری، علی یونسی وزیر سابق اطلاعات، کرباسچی، مجید انصاری و قدرتالله علیخانی، ناطقنوری، سیدحسن خمینی، سیدمحمود دعایی، آیتالله موسویبجنوردی، محمدعلی نجفی، اسحاق جهانگیری، حسین مرعشی و مهدی هاشمی، داوود دانشجعفری، هادی خانیکی، مصطفی هاشمیطبا، فاطمه راکعی، محمد شریعتمداری، محمدرضا میرتاجالدینی، حیدر مصلحی، عبدالله جاسبی، محمود دعایی، سیدمحمد حسینی، علیرضا مرندی، معصومه ابتکار، محمدی گلپایگانی، عزیز محمدی، مهدی زنگنه، مسجدجامعی، صادق خرازی، علیاکبر صالحی، موسویلاری، شافعی و دیگران در مراسم تشییع معاون اول حضور داشتند و چهره هاي فرهنگي و دانشگاهي از مهدي محقق گرفته تا دكتر نصيري و وثوقي و هوشنگ مرادي و ... .
بخشي از اين تجمع را انبوه گزارشگران و خبرنگاران منعكس كردند: 1 - 2 - 3 - 4 -5 -6- 7
بسياري از تشييع كنندگان به بهشت زهرا هم آمدند. هوا سرد شده بود و آفتاب صبحي در كار نبود. بر مي گرديم. هوا صاف و البرز مي درخشد. تهران يخچالي شده است انگار. مقصد بعدي آقاي دوربيني كجاست؟
يك- دوربين به او خيره مي شود. مي پرسد: اگر دوباره متولد شويد نويسندگي را انتخاب مي كنيد:
- نه!
همه آثار و شخصيت هاي خلق شده "احمد محمود" جلوي چشمم به رژه در مي آيند. تكان دهنده بود. تكان دهنده مي شوند در اين مدار صفر درجه.
دو- دوستي مي گفت ميهمان عمران صلاحي بوديم. يعني آن دو جوانك ميهمان او بودند براي گرفتن مصاحبه اي با موضوع طنز در ادبيات ايران و ... و صلاحي به صرف فهميدن هدف جوانك ها بي مقدمه گفته بود كه برگه هاتان را برداريد و قلمتان را در جيبتان بگذاريد و راه بازار را در پيش گيريد! از اين حرفها و بازي ها ناني حاصل نمي شود. خانه محقرش بدرقه شان كرده بود. به حرفش گوش نكردند. به حرفش عمل كردند.
سه – فرودگاه بين المللي تهران يا نه فرازگاه بين المللي تهران. با رقمي ناچيز ورانداز مي شوي و با عددي ناچيزتر سنجيده و ترسانده مي شوي. "آني" مي شوي و "آن"نمي شوي.

تف به اين زندگي كه محمودش را به سرفه انداخته است.
میرجلال الدین کزازی را "بیشتر" و "بهتر" کتاب خوان های حرفه ای می شناسند و دانشجویان ادبیات؛ البته فکر می کنم نه به آن خوبی که باید. ظاهرا شناخت "عوام متوسط به بالا" تنها به طرز حرف زدن دکتر کزازی که شیوه ای فارسی سره دارد محدود و منحصر است و آگاهی درباره انبوه تالیفات و ترجمه های ممتازشان از سوی این گروه نیست. "عوام متوسط به پایین" هم به حق یا به ناحق ظاهرا و اصولا هیچ شناختی در برابر موضوعی-جز مسائل روزمره و معمولی- برایشان متصور نیست. باری این "بد و سطحی شناختن" خود آسیب بسیار جدی است که خطرش از شناخت نداشتن مطلق مفاخر و بزرگان کمتر نیست.

پیش تر در آبان ماه مراسمی بود برای بزرگداشت دکتر کزازی. خانه اندیشمندان علوم انسانی شهرداری تهران. این خانه نیز ظاهراً از زمره تلاش های موازی و رو کم کن سیاسیون برای اشتغالات فرهنگی برای منافع جناحی است. نمی توانم به خودم بقبولانم که نفس عمل خوب است یا نه! به هر حال چیزی است که هست! بگذریم. مهم ضيافت يك مريخي حوالي پل فرديس در كناره هاي قله اولمپوسِ مريخ! است كه انجم را گرد آورده.
در شبی بارانی خیس و مطبوع به سیاق برنامه هایی از این دست با دوستم کامیاب بدو بدو و کاپشن کشیده بر سر در زیر ریزش باران خودم را به خیابان ویلا نبش پارک ورشو می رسانم(اوه که این واژه ورشو چقدر برایم حس خوبی دارد. انگار تمامی اروپاست این ورشو!)خیس و مشتاق با چشمانی جستجوگر و آشناجو به تالار می رسیم. ظاهرا این برنامه نیز به سیاق برنامه های ایرانی از این دست دیرآغاز و در نگاه نخست به هم ریخته می نماید و خدا را شکر با به هم رسی قطره وار استادان، شاگردان و بزرگان، جلسه نظم و نسق شایسته می گیرد و جریان می یابد و گرمایش را می شود حس کرد با سر و کولی خیس. بر جایمان قرار می گیریم. بازار حال و احوال جویی و دید و بازدید گرم است. دکتر می آید. مثل همیشه. خندان و دست بر سینه و کرنش هایی خجولانه که سراسر افتادگی و بزرگی است. بی قراری و قرقر و بی تابگی یکی از خادمان صوت سالن که کسی متوجه اش نیست را زیر نظر می گیرم(راستی که این یکی از مهارت هایم است! دقت در اتفاقات و آدم هایی که در چشم و در نظر نیستند! آدم های کاملاً معمولی در رویدادها،برنامه هایی و نشست های بزرگ و فخیم): زمزمه هایش را می شنوم: «این برنامه کی تمام می شود که برویم به زن و بچه مان برسیم! از صبح گرفتار این آدمیم»! دکتر کزازی لابد منظورش است! جالب است. بیگانه گی اش با موضوع و شخص جلسه برایم جالب است. راستش حق را به او می دهم و نمی دهم. تا آخر جلسه زیر نظرش دارم. سوژه ای می شود برای من و کامیابی که از ترک دیوار سوژه می سازیم و سطل خنده های انفجاری كه گاه به گاه بر سرمان ریخته می شود. باری. مجری جوانکی است که از دوران لیسانس می شناسمش. شاعرکی بی مزه و بی نمک و نچسب. سخنرانان یکی یکی می آیند:
دکتر عباسعلی وفایی. با آن سبیل تنک و چابکی و زبلی همیشگی اش. با طرح مسئله ویژگی توان واژه سازی در زبان فارسی به تشریح بهره گیری عالمانه و بیش از دیگران دکتر کزازی از این توان زبان فارسی می پردازد. دکتر وفایی به خوبی به واژگان برساخته و ساخته شده میرجلال الدین کزازی اشاره می کند که خود فرهنگ واژگانی گسترده است. ناخوداگاه ذهنم به فرهنگستان زبان و ادب فارسی می کشد. نهادی که با بودجه و تشکیلاتی سردرگم در صدد صیانت از زبان فارسی هست و هنوز نتوانسته است به خود بقبولاند که نمونه ای چون دکتر کزازی خود فرهنگستانی است زنده و پویا و صدیق و می تواند از او بهره گیرد البته اگر خودکامی و خودخواهی "گروهی" بگذارد.

آن خانمی که از دانشگاه الزهرا آمده بود. اسمش یادم رفت(پ ن: دکتر محبوبه مبشری). انشایی بی مزه را به پیشگاه استاد خواند و من و فکر کنم همه را برای لحظاتی که شده به دوران راهنمایی و دبستانشان رهنمون کرد و ملحوظ عقب گردی جانانه! بار ديگر تلنگري به همه خورد ظاهرا كه "ادبيت" به "ادبيات" خواندگي نيست! دکتر مهدی محقق. از آن ور بام افتاده! سخنران یا سخنور بعدی. ظاهرا قرار است درباره دکتر کزازی سخن بگویند. نمی دانم در حق فضلایی چون مهدی محقق که کم هم نیستند، چه دعایی بکنم که دست از سر کچل مجامع و محافلی این گونه بردارند. ایشان از زمره استادانی است که در کلاس های درس مباحث عمومیٰ شرح مسافرت هاٰ سبک زندگی و مسائل زناشویی و ... را با فرضی مسلم مطرح می کنند و در مجامع عمومی از این دست ترجیح می دهند به شیوه ای کاملا تخصصی به دانش نمایی و اعاده فیض بپردازند و با فراغ بال و صرف نظر از موضوع جلسه ملاصدرا و ابن سینا و ملامحسن فیض را به هم پیچند و به جمع ارزانی دارند. حال در این میانه بیابید دکتر کزازی را! کافی بود پس از ملالاتی چند اسم دکتر کوروش صفوی خوانده شود تا جمع به سر ذوق آید. کوروش صفوی در حالی به سمت تریبون می رود بر کله بی مویش می زند و مشتاقانه تشویق می شود! کوروش صفوی با طنزی بدیع، سادگی و خلوصی که از او انتظار می رود به اصطلاح با "زبان آدمی زاد" استاد را توصیف و جایگاه"مریخی"ٰ "نایاب"و"بی مانندشان" را با ذکر نمونه هایی توصیف و تشریح می کند: «آقا این آدم(کزازی)انسان مریخی است! مثل ابن سینا و ملاصدرا و دکتر محمد معین و علامه دهخدا و ... انسان مریخی است. فقط از انسان مریخی این همه تالیفات و ترجمه بر می آید. آن هم در زمانه ما. ايشان 400 ساله شان است!». خلاص!
مرقاتی معاون دکتر احمدی در سازمان سمت که ناشر کتاب ارزنده "نامه باستان"دکتر است، سخنران بعدي است و ايشان هم انگار حواسش به سکه جیبشان که باید به دکتر کزازی می دادٰ بود که پراکنده گفت. جالب توجه این که در پایان مراسم و در هنگام تقدیر که همه هدایا و سپاسنامه ها به ترتیب از پشت صحنه می آمد و به دکتر اهدا می شد، دکتر مرقاتی سپاسنامه سازمان سمت را از پشت صحنه گرفت و در برابر همه سکه ای را از جیب بغل شان در آوردند و بر سپاسنامه گذاشتند و اهدا کردند و بدیهی است این نکته نیز نمی توانست از چشم من و دوستم کامیاب پنهان بماند و دستاویز دیگری شد که سرمان را بین پاهایمان بگیرم و از خنده منفجر شویم. به هر حال عدم اطمینان مرقاتی به "پشت صحنه" دلیل خود را داشت. سکه آن قدر گران شده که به هیچ "پشت مشتی" نتوان اعتماد کرد!
سخنران آخر آن روحانی محترم سازمان میراث فرهنگی(پ ن: آقاي ادبي) بود و شعر زیبایی را به "زیبایی" خواند. راستش اصلا انتظارش را نداشتم. تا کنون روحانی را ندیدم که به این لطافت طبع شعر بخواند مگر آیت الله امجد که جای خود را البته دارد. استاد صادقی شاهنامه خوان شهیر با گروه موسیقی میراث به خوبی شاهنامه می خواند راستش دوست تر می داشتم گروه موسیقی در کار نبود و استاد صادقی فقط شاهنامه می خواند.
نوبت دکتر کزازی بود که با شور بگوید و بگوید و بگوید و همه را میخ کوب سخنوری و پردانی اش کند. نکته جالب تر حضور مادر دکتر کزازی در هنگام تقدیر بود که فکر کنم اشک خیلی ها را در آورد. خانم شان نیز بود که آخرین بار خانمشان را در شیراز دیدم ولی خوب نه به این جوانی! و یکی از دختران دوقلویشان. مراسم تقدیر تمام می شود. حال احول گیری ها و پرس جو ها در سالن و بین صندلی های جاری می شود. خیلی از استادان پیشین را دیدم. مخصوصا آن هایی که آشنایی پیشتری بود: دکتر ایران زاده، دکتر اسپرهم، دکتر مولايي سیگاری در دست در شر شر باران داشت قیافه ام را ورانداز می کرد. راستی که خیلی عوض شده ام. ریختم آن هم در رختی که دیگر مثل آن روزها نیست. دکتر طائفی بغلم کرد. با اسم کوچک همیشه صدایم می کرد. شاگردان جدیدش را صدا کرد و مرا به عنوان شاگرد قدیمش معرفی کرد. حس خاصی بهم می دهد. قدیمی شده ایم دیگر. روزگاری است! آرام آرام بیرون می زنیم. ویلا را پایین می آییم. باران می آید. به خانواده دكتر كزازي فكر مي كنم. به مادرش. پسر بزرگش. برادرش در آلمان و دخترش در انگليس. ضيافت جميل يك "جلال" در ويلا.
از كانون زبان جم بيرون مي زنم. ظهري زمستاني و مات حدود پنج سال پيش. خير سرمان زبان مي خوانديم روزگاري. پيرمردي رشيد با موهايي سفيد از دور به چشم مي آيد.كنار خيابان منتظر ماشين است. آشنا مي نمايد. احسان نراقي. جوانكي در كنار دارد. مي ايستم و رفتارش را در نظر مي گيرم. به شيوه غربي تاكسي صدا مي زند. برايم جالب است. هم لحن غربي دارد و هم سبكي غربي اين صدا كردنش. تاكسي!. معمولمان «دربست» است. دربست از آن واژگانيست كه رانندگان را مفتون مي كند و شايد اين تاكسي گفتن فتنه گر رانندگان نيست و مدت زمان سرپايي اش را بيشتر مي كند و فرصت بيشتري به من مي دهد براي ديدنش. خوب ديدنش. موهاي سفيد پريشان و ريش سفيد جذاب اش كرده است. دستمال گردن نا مرتب و كت و شلواري نامرتب تر. مردم بي تفاوت از كنارش مي گذشتند. جواني اش هم خود جاذبه اي ديگر داشت. با آن لب هاي برآمده مناظره طلب. (چهره جواني و امروزي دو نفر از نويسندگان برايم رشك انگيز و جذاب بوده. يكي اش همين احسان نراقي و ديگري صادق طباطبايي. اين را در پرانتز مي گويم! خود شاهديد و پرانتز شاهدتر!). باري. بالاخره پيكان سفيدي كنار زد. چه مي دانم شايد راننده با طنزي چاشني كلام گفته باشد: حاجي يالا بپر بالا! دير شد. بايد بريم! سوار شدند. پيكان از «جم» با عشوه اي ناچسب گم شد.

احسان نراقي به قول يكي از مطبوعاتي چي ها اين اواخر با آن موي و ريش پريشانش«سقراط»وار مي گرديد و بحث و جدل مي كرد و اميد مي داد و صبر مي خواست. از تجارب جهاني مي گفت و از غرب و مواجهه اش با شرق.منتقد علي شريعتي و مجاهدين و سلطنب طلب ها و تندروها و ... . از مناسبات ايران و غرب. آمريكا. اروپا. ژاپن. اصلاحات. گفتگوي تمدن ها. تاريخ معاصر. رژيم پهلوي. ناكامي ها. آمال. سنت ها. اشخاص. بزرگان و ... و خوب بديهي است خيلي جاها برايش فرش قرمزي در كار نبود و مشايعتي در خور و خود حديث مفصل بخوان.
كتاب هايش را دوست دارم. از زمره كتاب هايي ايست كه چندباره بايدشان خواند. مصاحبه هايش. خاطراتش. جالب است و واقعي و راهبردي: «از کاخ شاه تا زندان اوین»،«اقبال ناممکن»،«آنچه خود داشت»،«طمع خام»، «در خشت خام»، «در پی آن حکایتها». مصاحبه هايش را بيشتر دوست دارم. مصاحبه هاي چالشي با كيهان و امثالهم و «آن حکایتها» كه گفتگوی هرموز کی است با او و «آزادی» كه مجموعه مقالات و مصاحبههايش است.
عالم زاده. از سنت برخواسته و به مدرنيته رسيده. ريشه در ايران داشت و شاخه و برگش در نهادهاي بين المللي بزرگي چون يونسكو. خادم اجتماع. خبر مرگش در ايسنا من را به آن روز برگرداند. تخت طاووس. خيابان جم.
نشانی اش بارها بر کتف نامه ها و بسته هایمان می خورد که برایش می فرستادیم. از پوستر و کتاب گرفته تا گزارش همایش و مقاله برای داوری. زعفرانيه. نبش لادن. دكتر پرويز كردواني. خوب شايد ايشان نیازی به معرفی ندشته باشد. از زمره دانشگاهيان رسانه اي اند. هم دانشگاهيان مي شناسندشان و هم به نوعي مردم عادي. چيزي در مايه هاي خسرو معتضد تاريخ دان و اسماعيل كهرم كارشناس محيط زيست و در سطحي ديگر دكتر زيباكلامِ علوم سياسي و خانم دكتر فردوسي پورِ مشاوره. جغرافیدان. متخصص کویر. پدر کویرشناسی ایران. چهره ماندگار . پسر حسينعلي بلوكباشي ملاك بزرگ گرمسار. رتبه اول در ميان تمامي دانشجويان رشته كويرشناسي سال 1966 آلمان. استاد ممتاز دانشگاه تهران. بنیانگذار مرکز مطالعات کویر.

پنج شنبه ای میهمانش بودیم. نبش لادن. با چندی از دوستان و منوچهر جهانیان که از پیش قراولان دیدارهای از این دست است با گلدان منبت کاری شده در بغل. منتظريم براي دیدار از زندگاني و زندگی بخشاني. يكي از دوستان دير كرده است. قرارمان سر لادن است. سر ظهر هم هست. غربتی وار پابه پا می کنیم که نفر آخرینمان سر برسد برای این عزیمت. به شیوه ای ایرانی ماهواره های سر می چرخانیم و بر آسمان خراش های سر از جامه دریده شمالات شهر قیمت می گذاریم و صاحاب می جوییم. چقدر می ارزد؟ گل فروشی نبش چقدر در می آورد؟ دیرکرده سر می رسد. گلدان را محكم تر مي چسبم. سر می چرخانیم و بسته سوالاتمان را عجالتا می بنديم. به زور خودمان را در آسانسور مي چپانيم. گلدان را محكم تر مي چسبم. دکتر جلوی در است. پیشواز گرمی می کند(انتظارش را نداشتم. نمی دانم چرا؟) همه را بغل می کند و می بوسد. مردمکان چشمخانه ها محض ورود خانه دور می خورند. از این دیوار به آن ستون. از این میز به آن تابلو. عکس های جوانی، گواهی نامه ها، تندیس ها، اسناد، کتاب ها، هدایا، لوح ها، بریده روزنامه ها، تابلوها، فرش ها، نقاشی ها و ... . در اولين فرصت گلدان را تقديم مي كنم و دستم باز مي شود و چشمم بازتر. موزه ای است خود. حريصانه مي گرديم. یک ساعتی است سرپاییم! نشانه خوبی است. موتور فصاحت و دانسته های استاد گر گرفته است با استناد به در و دیوار و تابلوها و ... که هر یک مجلسی تمام بودند برای سخن. از هر يك زندگي اي شكافته مي شود. پنجره اي به رويدادي دور يا نزديك. بديع يا پيش پا افتاده. ساده و اشرافي. با شور و شعفی کودکانه، فطری و اصیل از خود و زندگی اش می گوید. به اشیاء و نشانه ها می آویزد برای نمایش یک حیات. یک تکه زندگی. اوه یادش رفته است: «سرپایید!»، «ببخشید!»، «بفرمایید»، «خربزه بفرمایید»، «پسته! »، «ببخشید پیش دستی کم است.»، «فکر کردم دو نفرید»، «خانم خیلی دوست داشت ببیندتان..» «او هم دانشگاهی و نویسنده است»، «راستی!» ... - دوباره سر پا می ایستیم!- «این تابلو را کیارستمی به او داده.»، «سر فیلم شیرین.» «دوست همسرم است»- با خنده ی خاص خود می گوید!

سرپاییم. از شقه دیگر زندگی اش می گوید. از زن و فرزندان. از زندگی خصوصی. شیرین و شاد و خوب.
به کویر می رسیم. ایستادن جایز نیست! با شور و حرارت نقشه های دقیق می آورد. چندینش را. کمکش می کنیم تا بازش کند. توضیح می دهیم مسیرها را. جزئیات را. روستاها و نواحی را. از کجا به کجا رفتن را. همه مان تقریبا نشسته ایم یا نه! خم شده ایم و خیمه زده ایم بر نقشه ها. در خانه اش نیز آرام و قرارمان ندارد. شوق ياد دادن و فهماندن. جریان داشت. جاری. دوست داشت. می فهماند. می فهمید. نشانه می داد. دیدار دلپذیری بود. از نوع دیگر. با وجودی که درست سر ظهر رفتیم و علی رغم اصرارهای مکررش نهار نماندیم. دوست می داشتم دیدارها این گونه باشد. نه نمادین. ثانیه اش باطل نبود. حرفی از آسمان و ریسمان و فلانک و کسک و این ها نشد. علم و تجربه و زندگی. خلاص. حسودیم شد راستش. زندگی بود. نبش لادن.

کاش خانمش بود. فریده گلبو. داستان نویس و پژوهشگر. حتما از «شیرین»ش می پرسیدم. و می گفتم مدیونی اگر «مجنون»ش را ننویسی.
با كلي كِيف بدرقه مي شويم. دلمان نمي آيد زود دور شويم. از پله مي آييم. آن پايين. نبش لادن. هنوز آدم هايي هستند كه با تمام وجود مي شود چشم را جلا داد و سينه را صاف كرد و با تمام وجود گفت خوشبخت اند.
تازه مي فهمم چرا آن مصاحبه اش در برنامه «پارك ملت» شهيدي فر اين قدر به دل همه چسبيد. او از خودش مي گفت. بي هيچ كژي و كاست. او همان بود كه مي گفت و همان بود كه نشان مي داد. البته کاستی هایی نیز در کار دارد و اظهار نظرهایی که گاه علمی نیست و احساساتی است و به نظرم وجود تفکری سیستمی و سازمانی و فضای پژوهش گروهی و نقد آراء می توانست این نقیصه را هم جبران کند و یکه تازی صادقانه علمی را به سر جای خود بیاورد. به هر حال افرادی چون کردوانی اند که در خلاء تفکری گروهی و سامان مند خود به تنهایی باری بزرگ از یک رشته علمی را بر دوش می کشند و طبیعی است در این میانه نقصانی نیز پیش بیاید و خستگی بر کار چیره شود.
در آسمان هتل هزار ستاره کویر او خود ستاره دیگری است. کافی است به سیاهی زد و نور جست.
باز هم ممنونم. دوستاني كه هنوز به يادم هستند. خانواده ام. بانك ها و فروشگاه ها و حتي همراه اولي كه يك طرفه ام كرده. پيامك ها و زنگ ها مي رسند. همكارانم. بعيد مي دانم بتوانم امشب از شام رستوران بوفالو به سلامت بجهم. چه مي توان كرد! همين است ديگر.نوري در يك روز. باز هم خوب است. در روزگاري بي روز. بي شب. روزگاري كه فقط روزگاري اش را خوب بلد است.
خوب بايد خودم از خودم بپرسم. چه فرق مي كند. گردهمايي مكرر هر ساله. يك واقعه بر تسمه اي كه مي گردد. مثل ليگ. مثل نوروز. مثل محرم يا هالوين. فينال جام باشگاههاي اروپا. حضور در خطي هاي پونك هر روزه. يا هرچه. مثل هر سه شنبه يا چه مي دانم پنج شنبه. شنبه هاي مخوف يا عصر چهارشنبه هاي نارنجي. تك وقايع را دوست تر مي دارم. انفجاري با روشني ابدي. مداوم و مستمر. لوس و خنك و بي مزه نيست. تولد. مرگ. حتي ختنه سوران. تقي به پيشاني ات مي خورد. خلاص. سال شمار ندارد. يگانه است. براي خودش. دمش را نمي گيرند تا بكشندش هر روزه يا ساله يا هرچه. تنفس مصنوعي و وي پي آر گاهانه نمي خواهد. خود عمريست. خود زندگيست. به پهناي يك قالب زندگي. يك تكه.
تبريك- تعزيت ميلادم را را پيش تر گفته بودم. در مجلسي فخيم و كم شمار. در ختمي آغازين. روز و اوقاتي از سالي كه ديگرگونه حال بود. رمقي نمانده ديگر. سايه بر جايش نيست. حقيقت خيال وار به كاسه لعابين و نيلي نشست. حيات معمول است. تب و تابي نيست. حبه اي كه بر گلويي مانده و تاب مي خورد. بر درختي كه كلاهش را تا بناگوشش پايين كشيده. مني كه از پنجره اي او را بر قابي سوارِ رو به بالا مي بينم. طرحي از يك زندگي.
همه چيز گنگ و شكست خورده پيش مي رود. ميني بوس آبي بر شانه تابستاني داغ. در سايه بي صاحب و كوتاه و سرگردان.
عمري كه تقويم است و تقويم سياهي كه مزدور است با روزنشيني شب هايي كه شكوهش را گم كرد در يادبودها و تذكارها و ميلادها و سالمرگ ها و همين.
زندگي گاهي مي ايستد. صاف. رام مي شود. آرام مي گيرد. مثل آن روز كه مانند فرم عكس ها از آستانه اتاقم بالا رفتي و بالاتر.
